خاطراتی از دوران سربازی(دوران سپاه دانشی من)
🍃یادی ازگذشته ها🍃 (قسمت اول)
به نام خداوندجان وخرد
کزین برتراندیشه بر نگذرد
سلام،۵۴مین سال معلمی من است
ومهرسال۱۳۵۰ آغازکارمعلمی من بود،مهر۵۰
بعد ازگذراندن دوره آموزشی سپاه دانش با مدرک دیپلم، ابتداآموزش رزمی وسپس آموزش فنون معلمی را درپادگان رضاپادمراغه(امام رضای امروز)،گذراندیم ،بعدازتعیین استان محل خدمت،که،برای من استان آذربایجان شرقی ،شهراردبیل تعیین شد.
یک هفته فرصت دید وبازدید از خانواده،دادند.بعددیدار شهرودیار وخانواده،به آموزش وپرورش(اداره فرهنگ) اردبیل مراجعه کردیم،تا روستای محل خدمت هرکس باتوجه به درجه وامتیاز وقرعه کشی مشخص گردد،تعداد سپاهیان شهر اردبیل درآنسال حدودا ۱۸۰ نفر بود وتنها چون دونفر گروهبان ۱ بودند نزدیکترین روستای اردبیل یعنی روستای آراللوی بزرگ،به آنها داده شد که من یکی از آن دونفر بودم .
راهنمای تعلیماتی، مادونفر را به روستای آراللوی بزرگ دریک روز معین برد.روستاییکه
که بتازگی درآن روستا یک مدرسه بنام مدرسه یاد بود بخاطرپنجاهمین سال شاهنشاهی پهلوی ساخته شده بود،رفتیم،تا مارا به کدخدا ورئیس خانه انصاف ومردم محل معرفی کند.
روز بسیار باشکوهی بود بسیاری ازمردم روستا که قبلا باخبر شده بودند آمده بودند ودرجلوی مدرسه کلی آذین بسته وتاق نصرت زده،بودندبپای هیئت فرهنگی اعزامی از اردبیل ،مردم کریم روستا گوسفندی را قربانی کردند،صبح بسیارزیبا وآفتابی بود.دیدن مردم شریف روستا وآنهمه شور وشوق واستقبال آنها و پذیرایی بامیوه وشیرینی وگل ،توسط روستاییان روز زیبایی را به تماشا گذاشته بود،مراسم ،باسخنرانی مسئول سپاه دانش (آقای وقری) آغاز وباصحبتهای راهنمای تعلیماتی(آقای آمیقی) ادامه یافت ومارا به روستاییان معرفی کردند،رئیس خانه انصاف هم صحبت کردند واز مسئولین تشکر نمودند، ودرحضور کدخدا ورئیس خانه انصاف وریش سفیدان محل ،مدرسه یادبود،به ماتحویل گردیدومدرسه با سه کلاس اول ،دوم وسوم دانش آموز گرفت واصلادانش آموز دختر نداشت. ودانش آموزان که قبلا درروستاهای دیگر درس میخواندند .درروستای خود توفیق درس خواندن پیداکردند،معلمی کلاس دوم را من بر گزیدم واول وسوم راان همکار دیگرم تقبل کردند،وبعداز یک ماه، مدیریت مدرسه هم به من سپرده شد.دوران بسیار خوبی بود،با عشق وعلاقه کار خودرا شروع کردیم،اما یکی از مشکلات ما آن بود که همه دانش آموزان ومردم، ترک زبان بودند وارتباط کلامی با آنها برای ما خیلی سخت بود،وازاین بابت خودرا شرمنده درخدمت میدانستیم که نتوانیم ،بشایستگی خدمت کنیم، ومشکل دیگر مسکن بود که درخانه رئیس خانه انصاف محل(حاج محرم پور رحیم) به صورت مهمان وبدون اجاره، اسکان کردیم منتها چون مدیریت مدرسه با من بود شبها،من درمدرسه میخوابیدم که خیلی دراثر سرمای زمستان سرد آنسال به من بد میگذشت ومریض شدم ویک هفته دربیمارستان بستری گردیدم ولی خدمت به مردم روستا ودانش آموزان سختیها را برایم قابل تحمل میکرد،خوب شدم وبه روستا آمدم، ضمناتلاش کردیم تا زبان ترکی رادر۶ ماه اول تا حدودزیادی یاد بگیریم،هرروز خدمت در روستای آراللوبزرگ،وعلاقه به دانش آموزان، برایم مفرح وتجربه زیبایی ازدوران معلمی بیادگار داشتناگفته نماند که خورد وخوراک ما باحاج محرم بود که انسان بزرگواری بود،وعصر۵شنبه وروز جمعه به شهر اردبیل که در۶ کیلومتری روستا بود برای خرید ونظافت میرفتیم ودربین مردم هم احترام ویژه ای داشتیم،هرروز بیشتر از روز قبل، اشتیاق ما به خدمت به مردم وفرزندانش بیشتر میشد،،وروزگار به خوبی تاپایان سال خرداد۵۱ به خوبی طی شد وکارنام دانش آموزان هم به آنها اهداءگردید. .این، قصه ادامه دارد🍃🙏
عظیم نیک نهاد